دلخسته…
به ظاهر مردمی آزاده و دلشاد و خرسندیم
چه پنهان از شما، دلخسته های بسته در بندیم
شبیهِ شعلهِ لرزان شمعی در مسیر باد
دل از جان شسته و خود را،سپرده بر خداوندیم
گرفتارانِ دورانیم و درگیرِ شب و روزش
گریزان خنده از لب ها و محتاجانِ لبخندیم
صفا از خانه ها رفته،وفا گنجینه ای نایاب
مرام و معرفت کم رنگ و فرزندانِ فرزندیم
چرا؟اصلا چه شد از رستم و زال وسیاوش ها
گذشتیم وبه دل بذرِ تباهی را پراکندیم
نمی دانم ،ولی شاید از آن روزی که رستم رفت
گرفتهِ آهِ او دامن،از این رو ما نمی خندیم
خدایا ،بارالها ،جمع ما را باز کامل کن
که ما میراث دارانِ بخارا و سمرقندیم
سخن کوتاه کن شاعر،دوباره می دَمد امید
وَ شادی می شود جاری،همه محتاجِ یک پندیم
به هر کَسْ می توانی بی بهانه،عشق احسان کن
که ما از آب و خاکِ رودِ الوَند و دماوندیم
#مجیدکرمی_زرندی


