ما در پی صبحیم و ولی شب به کمان است
شب در عطش بوسهی ما تشنه لبان است
در اوج پریدن چیدهای بال و پرم را
افسوس که پرواز سرابست و فغان است
زنجیر کشیدهاست مرا سکوت چشمت
فریاد دلم آه که در گوش زمان است
در حسرت شمعی که به خاموشی رسیده
پاییز شدم، برگ دلم رو به خزان است
آن شب که دلم برده و روحم به کما رفت
در پردهی تاریک دلم، رازِ نهان است
بگذار که در کنج دلت جای بگیرم
این درد، نشسته به دلم، موج فشان است
اینگونه که یخ میزنی در آتش قلبم
گو قطب جنوبی و تنت شعلهی جان است
افسوس که در سایهی یادت نشکفتم
بر دیدهیتو تلخی این عشق عیان است


