لباس عروس به رنگ انار
سارا چینهای لباس عروسیش را در دستانش گرفته بود و زیر لب ترانه ای زمزمه می کرد..
پیمان بشکن زنان نزدیکش شد و گفت:
– میدونی ، این لحظهها برامن مثل رویا میمونه. بالاخره مال من شدی.! حالا میتونیم آرزوهامون رو با هم بسازیم.
سارا شاد و خوشحال خود را در آغوش پیمان انداخت و گفت:
– خداروشکر، دوری و دلتنگی دیگه تموم شد….
پاسی از شب گذشته بود و سکوت شهر به صدای رقص جیرجیرکها نزدیک میشد. خانه پر از رایحه گلهای تازه بود و اتاق خواب عروس و داماد با نور کم شمعها مانند ماهی در دل آسمان میتابید.
هر دو چون برگ در نسیم پاییزی در آغوش یکدیگر میچرخیدن، ناگهان چشمانشان به ستارههایی افتاد که هر لحظه نورشان پررنگتر میشد. سارا با خوشحالی دستهای پیمان را فشرد و گفت:
– پیمان، نگاه کن! آسمان هم امشب جشن گرفته، ببین ستارهها چقدر پرنورترن! انگار شهاب سنگی داره به سمت زمین میاد….
ستارهها نزدیک و نزدیکتر شدند و ناگهان نگاه پیمان و سارا در هم گره خورد. شیشهها شروع به لرزیدن کردند سپس صدای وحشتناکی را شنیدند. ستارهها با نورهای زرد و سفید و سرخ به اتاق عروس اصابت کردند و در یک لحظه ، تمام آرزوهایی که دنیا برای آنها در این خانه کادو کرده بود را در میان پرده سیاهی با طعم آوار و غبار پیچید که بعد از چشم بر هم زدنی ، آنها چون فرشتههای بال داری از لای آن پرده خارج و سوی آسمانها پر کشیدند.







