غم پنهان
میکِشی بارِ غمی بر شانهی جان سالهاست
داغ سوزان کردهای در سینه پنهان، سالهاست
نقشِ لبخندت نقابی بر دلِ آشوبِ توست
کردهای پنهان، غمِ پنهانِ پنهان، سالهاست
در هیاهویِ سکوتت، گم شده فریادِ تو
بوده ای تنها، غریبِ این و هم آن سالهاست
هر نفس با یادِ آن رویا که دیگر نیست، آه!
می خوری افسوسِ آن ایامِ آسان، سالهاست
میکُنی با دردِ دل، نجوا به آیین خیال
می کنی آرام خود را، زان پریشان، سالهاست
اوج فریاد سکوتی ، کس نمیفهمد تو را
بودهای تنها میانِ جمعِ انسان، سالهاست
این سکوتِ تلخ و این اندوهِ بی پایانِ تو
قصهای دارد پر از دردِ فراوان، سالهاست
✍سهام_نقیب


