صبح لایزالی
بخوان با من دوباره شعرِ سبز احتمالی را
میان این شبِ ممتد، طلوع اعتدالی را
شب از آیینهها پرسید رازِ گریههایم را
سحر اما نفهمید این سکوتِ انتقالی را
من از اندوه مردم، از غبار کوچههای سرد
برای تو سرودم قصهی نان خیالی را
کنارِ سایهی خیام، در آن عصرِ خردادی
نشستم تا بفهمم رازِ این فالِ محالی را
نسیمِ کوچههای خیس، با آوازِ باران گفت
بیا باور کنیم این لحظههای بیخیالی را
نسیمِ صبحِ نیشابور میآرد پیامِ راز
ز عطارِ شهیدِ عشق، آن شورِ وصالی را
به زیرِ گنبدِ فیروزه، در اندیشهی خیّام
که پیمود از تماشای فلک، راهِ سؤالی را
ربابِ کهنه مینالد به ایوانِ خراسانی
که گم کردهست در غوغا، شکوهِ اعتدالی را
به بازارِ کهن دیدم دلِ مردانِ اندوهی
که میجویند در آیینهها نقشِ مثالی را
اگر چه گردِ قرن آمد، نشسته بر رخِ دیوار
هنوز این خاک میفهمد هم آیینِ تعالی را
بیار ای همنفس، از سیرِ سیمرغی سخن تازه
بخوان تا جان بگیرد باز، پروازِ کمالی را
که شاید از نفسهای سحرخیز خراسانی
برآریم از دلِ تاریخ، صبحِ لایزالی را
#سهام_نقیب


