پدر
پدر، بیا و در این باغِ آینه بنشین
که هست عطر تو در کویِ آرزو، چو نگین
بهشتِ گمشده در خشتِ خشتِ خانهی ما
حضورِ گرمِ شما، ای فرشتهی دیرین
چو رودِ جاریِ آرام در دلِ صحرا
کنارِ بسترِ جان، ای همیشهی شیرین
به دستِ مهر، گره از هزار دل بگشای
که هست عاطفهی تو، گرهگشایِ یقین
شکوهِ قلهی عشقی، ابهتِ کوهی
که در پناهِ تو ایمن بود دلِ غمگین
توبی که در دلِ شبهایِ تارِ بیپایان
به نورِ طلعتِ خود، میشوی چراغِ مبین
بمان که سرخیِ لبخندِ من زِ رویِ تو است
خزانِ عمرِ من انگار، بر تو شد، رویین
#سهام_نقیب


