باغ سکوت
ای چشمِ تو آغازِ تماشا و تپیدن
ای مطلعِ هر شعر من ای جام چشیدن
از گوشهی لبخندِ تو خورشید برآمد
تا صبح بفهمد که چه معناست دمیدن
موهای تو، ای بادپریشانِ پریچهر
چون موجِ بههمریخته در آینه دیدن
هر بار که از کوچهی چشم تو گذشتم
خورشید به پیراهنِ شب داشت
خزیدن
وقتی که نگاهم به نگاهت گره افتاد
دل گفت: زمان را به همین لحظه کشیدن
ای دوری نزدیکِ من، ای روشنِ خاموش
با دیدن تو میشود از خویش بریدن
من با نفسِ نامِ تو شاعر شدهام باز
در دشتِ دلم جز تو نبود است گزیدن
آرامشِ تو شورِ نهانِ همهی عالم
یک حرف زدن، یک دلِ بیتاب شنیدن
در سادگیات باغِ بزرگیست نهفته
گل کرده جهان در نفسِ پنجره دیدن
در باغِ خیالِ تو گُلِ عشق شکفته
عطرش بپراکند، به هر سوی دویدن
در باغِ سکوتِ تو اگر شاخه بلرزد
دارد غزلی تازه در آن باغ، تنیدن
با عشقِ تو جان گشت، پر از نغمه و شورم
بگذار بخوانم، زِ تو و عشقِ تو دیدن
#سهام_نقیب_نیشابور


