حسرت دمادم
دلم دوباره میانِ نگاه تو غم شد
که عشق، معجزهی بی رقیب عالم شد
نسیم آمد و از گیسوان ماه گذشت
دوباره کوچهی خاموش، غرق شبنم شد
کدام حادثه در بوسههای تو رخ داد؟
که استخوان سکوت از صدای ما خم شد
تو دست بردی و از شانههای تاریکم
سپیده رُست و جهان روشن و منظم شد
من از عبور نفسهای گرم تو دیدم
که برف حادثه با یک نگاه تو کم شد
شبیه مه که بخواهد به شکل بارانش
چکید از تن کوه و به رود محرم شد
دلم پرنده شد و دور گیسویت چرخید
در آن مدارِ پریشان، اسیرِ پرچم شد
بیا و پنجره را باز کن به روی خودت
که خانه بیتو فقط حسرت دمادم شد
بیا که نام تو را روی آب بنویسم
اگرچه سهم من از عشق، موجِ درهم شد
هنوز حادثه از لحن تو جوانه زند
هنوز واژه به شوق تو شکل آدم شد
تو راه میروی و کوچهها نفس دارند
جهان به رفتن تو تازه و فراهم شد
بمان که بیتو دل از خویش هم فراری بود
بمان که بودنِ من با نبودنت کم شد
✍سهام_نقیب


