دیالوگ خاموش
دیالوگِ خاموش
«مترسک، دیدی امروز خورشید چه کرد؟»
(سکوتِ چوب و پارچه)
«گندم میگوید شبها گریه میکنی.»
(وزشِ باد در میانِ کاهها)
«میدانم. اما من از زندگی میگویم.
از گیسوانِ طلاییِ گندم،
از بویِ خاکِ بارانخورده.
شاید این حرفها
کمی از خشکیِ چشمانت را
بشوید.»
(صدایِ جیکجیکِ گنجشکی رویِ سرش)
گندم گفت: «فایده ندارد.
او مترسک است.
گریهاش را
فقط شب
میفهمد.»
✍سهام_نقیب_نیشابور


