آینه
دل اگر طالبِ دیدار تو شد، عار که نیست
در دلِ عاشقِ من طاقتِ بسیار که نیست
گفتهای سر نزنی بر دلِ تنهایی من
خانهی خاطرهها اینهمه دشوار که نیست
تو گذشتی و ندیدی تبِ چشمانم را
دل آشفتهی من آینه کردار که نیست؟
گرچه مغرورتر از کوهِ صبوری شدهای
عشق در سینهی تو شعلهی آزار که نیست
یک قدم پیش بیا، فاصله را کمتر کن
راهِ ما تا برسیم این همه هموار که نیست
تو بگو فاصلهها را به کدام آتش داد؟
که دلم بیتو در این شعله سزاوار که نیست
بازگرد و بگذار این همه دلتنگیِ من
با تو آرام شود، آینه بیزار که نیست
✍سهام_نقیب


