اندوه نادیدنی
اندوهِ نادیدنی
گندم در گوشم نجوا کرد:
«شبها، وقتی خواب تو را میبرد،
مترسک بیدار است؛
و اشکهای خشکش
بر ساقههای سبز میچکد.
تو از آفتاب میگویی،
از رقصِ پروانهها،
از خندهٔ کودکان در جویبار…
اما او
تنها تاریکی را میشناسد،
و بادِ سردی که
اندوهش را
در سکوتِ مزرعه میپاشد.»
✍سهام_نقیب_نیشابور


