قالب شعر:
من به امید تو شب ها ماندم و افسردم
توی تنهایی خود دست به دعا می بردم
رهزن این دل ویران شده ی من هستی
به همه توش و توانم زده ای دستبردم
جرعه ای از می عشقت به من زار بده
بر در می کده ات منتظر یک دُردم
روز و شب فکر تو بودن نباشد گنهی
چون به زیبایی روحت، تو بدان پی بردم
نازنینی تو! پر مهر و محبت و وفا
من که بی عشق به تو دل را به تو نسپردم
گنهم چیست که تو با دل من در جنگی؟
همچو برگ در دل پاییز شدم و پژمردم
این چه رنجی است که دهی بر دل بی کینه من
من که با اسم تو هر باره قسم می خوردم
گر بدانم تو شوی راضی و شاد از مرگم
ترک ( برکه) کن و بین بی تو دگر می مردم


