خواهم که دمی ای گل، نوشم من از آن بویت
پلکی نزنم یکدم، تا خوب نگرم رویت
خواهم که نشینم من، روزی به کنارِ تو
تار سیرِ دلم بینم، چشمان و دو ابرویت
خواهم که کشم دستی، بر موی پریشانت
تا دل نخورَد حسرت، گر شانه زنی مویت
خواهم که رهی از دل، یابم به حریمت من
هر لحظه کلامم را، آرم به همان سویت
خواهم که رسد پایم، بر جای قدم هایت
هردم بزنم بوسه، بر خاک و ره کویت
خواهم که بمانی یار، در این دل و هم جانم
چون(برکه) به راستی شد، دیوانه ی آن رویت


