چه می شد من به مادر می رسیدم
ز تنهایی و غربت می رهیدم
چو کودک توی آن دامان مادر
به رویاهای خوش پر می کشیدم
دوباره مثل یک قویی شناور
هیاهوهای او را می شنیدم
چنان از بخت بد روزی غم انگیز
کنارم آن تن داغش ندیدم
به خشم و کین یک طوفان ناگه
رها گشتم ز دامانش بریدم
چو برگی بینوا در دست طوفان
به روی صخره ای سنگی جهیدم
نفهمیدم دگر این حال و زارم
چو من روزی چنین حالی ندیدم
تنم لرزید از آن گرمای خورشید
به سوراخی در آن صخره خزیدم
ندانستم شبم را با چه سازم
چه می شد روی صخره می سریدم
منم یک قطره ی ناچیز دریا
چه می شد من به مادر می رسیدم


