با چه فکری به جدایی، تو دگر مجبوری
بی خطایی، تو بریدی دل و کردی دوری
من به قولی که تو دادی شده بودم راضی
گرچه آن قول تو شکستی و چنان مسروری
گر همانی که تو گفتی دل من با دل توست
پس چه شد حرف خودت حال چنین مهجوری
چو نداری خبر از حالِ دلت، اما من
گفته باشم که تو گاهی به خودت مغروری
بی گمان فکر تو گردیده پریشان که چنین
روز و شب در غم و در دام خودت محصوری
قدر مهرم چو ندانسته، به رنجم دادی
گر چنین رنج ندارد دلِ سنگ صبوری


