گفته بودم من که روزی دل گرفتارش شود
گر ببیند روی ماهش زار و بیمارش شود
گفته بودم با نگاهی گرم و سوزان تا ابد
شعله می گردد تنم چون دل هوادارش شود
گفته بودم با صدایی دلنشین از کوی یار
این دلم بازیچه ای در دست آن یارش شود
گفته بودم دلبری رعنا به اندامی چو سرو
می برد دل، راز من ناگفته آشکارش شود
گفته بودم می کند دیوانه ام با عشق خود
چون دلم ناپخته است روزش شب تارش شود
گفته بودم در گذر از عشق یک دلبر چون او
تا نبینی(برکه) چون منصور بر دارش شود


