در دام توام حیران اندر پی آب و نان
در دام توام حیران اندر پی آب و نان
عمرم به تباهی رفت دارم به تو اطمینان
روزی خور دایم من در حرص و هوا با هم
اشکار چنین باشد در امن و امان ایمان
گردونه کار من فضل است ز تو بر من
شیر است چو این پیکان آهو بخرامد جان
تفتیده چو آهن بود در حکم فلاخن بود
گردید شکار امروز تردید بُوَد افغان
این سفته ی صبح من شام و سحرم عنوان
در هر زمن این امکان بر سر مده آن هذیان
کاریست خدا کرده اندر خم او رحمت
خلقی ست در آن رفتار عشق است پشتیبان
باید که به مسجد رفت پاک است دل گریان
تدبیر بوَد عالی تو بنده ی بی پایان
مشکورم و مشکورم مخمور گلستانم
در خویش نمی گنجم چون بلبل خوش الحان
اندر کمر همت زارع به توکل بست
نور است و یا نار آن در محضر ما صد نان


