من از خودم نمیرنجم، که این آیینه شفاف است
اگرچه سهمم از عشقت، فقط یک عمرِ اجحاف است
پشیمان نیستم هرگز، از این بخشش، از این باور
که در قاموسِ من، ایثار، شکوهِ عشقِ انصاف است
نمیخواهم شوم قاضی، برایِ قلبِ خودخواهم
که من در جادهیِ تردید، رفیقِ سختِ این راهم
من آن بودم که بیش از تو، تماشا کرد و طاقت داشت
و شاید باوری گاهی تهی ، از خود رها میشد
گلایه از زمانه نیست، از این عمری که راهی شد
از آن نوری که سهمِ تو، در این شبهایِ واهی شد
فقط با خویش میگویم: چرا سهمِ من و دستت
به جایِ فصلِ روییدن، سکوت و بیپناهی شد؟
بنا کردم که این خانه، ستونش اعتمادم باشد
که عشقِ ریشهدارِ من، تمامِ اعتقادم باشد
ولی حالا یقین دارم، که ظرفِ هر کسی تنگ است
نمیخواهم که بیش از این، غمت در انقیادم باشد
یاد گرفتهام دیگر، که هر کس وسعتی دارد
یکی هموزنِ دریا و… یکی هم لذتی دارد
باشد! قبول! این بازی، برایم سهمِ دیگر داشت
که هر قلبی برایِ خود، به قدرِ خود، صفتی دارد.


