قالب شعر: چهار پاره
آن روز که در خوابهای دور، گم بودم از یاد
پژواکی غریب، در دلِ خیال، میخفت و میچرخید
امّا به یقین، هیچ چیز از هستی نمیرود بر باد
گر چهرهای در غبارِ روزگار، محو شود، میماند این بنیاد
عشق، در تار و پودِ وجود، چون نخی پنهان
هر عمل، بذریست در دلِ ابدیت، به یادگار
گر جسم بگوید خداحافظ، روح میشکوفد در آن
در دشتهای آینده، بیریا و پاک، میخندد و میروید بهار
حتی اگر یادِ ما، در غبارِ زمان، محو شود
خیرِ ما، در روحِ جهان، تا ابد میدمد
تناسخ، ما را به صحنه میآورد، با لباسی نو، در این سودا
رقصی تازه و آشنا، در کلامی از نور و آفتاب، میتابد
میگوید: ما قبلاً دوست داشتهایم، بینام و نشان
فقط او را، که در قلبِ زمان، همیشه بودهست
زندگی، چرخشی مداوم است، بیپایان و زنده، در این جهان
و آنچه با حقیقت کاشته شد، به برکتی میرسد، نه به زیان
پس اگر روزی نامم از یادها محو شود،
باشد که جوهرم، در عطرِ یک گل، جاری گردد
در گرمای ناگهانیِ باد، در سکوتِ دلِ خسته،
بدان که بیآنکه بدانی، هنوز کنارِ تو هستم، در این سوزی


