قالب شعر: شعر نیمایی
در آن زمان که من در خوابهای دور گم بودم
پژواکی غریب در خیالم میچرخید و میخفت
اما هیچ چیز از هستی به یاد نمیرود
حتی اگر چهرهای در غبارِ روزگار محو شود
عشق، نخی است در تار و پودِ وجود
هر عمل، بذری در دلِ ابدیت به جا مینهد
و اگر جسم بگوید خداحافظ، روح میشکوفد
در دشتهای آینده، بیریا و پاک، میروید و میخندد
اگرچه یاد ما در غبارِ زمان گم شود
خیر ما در روحِ جهان تا ابد میدمد
تناسخ، ما را به صحنه میآورد، با لباسی نو
رقصی تازه و آشنا، در کلامی از نور و آفتاب
ما دوست داشتهایم بینیاز از نام
فقط او را، که در قلبِ زمان همیشه بوده است
زندگی، چرخشی مداوم است، بیپایان و زنده
و آنچه با حقیقت کاشته شده، به برکتی میرسد
پس اگر روزی نامم از یادها محو شود
باشد که جوهرم در عطرِ یک گل جاری گردد
در گرمای ناگهانیِ باد، در سکوتِ دلِ خسته
بدان که بیآنکه بدانی، هنوز کنارِ تو هستم
در پیچهای بیپایانِ ابدیت، حضورم پایدار است
چون پژواکی از عشق که هرگز خاموش نمیشود


