در آینهای که گویی از زمان بریده بود، چهرهای را دیدم که شبیه خودم بود، اما نیمی از آن در تاریکی گم شده بود. عقربههای ساعت، بیرحم و برگشتناپذیر، گذر زمان را به من یادآوری میکردند. هر لحظهای که میگذشت، یادآور عشقهای از دست رفته و حسرتهای بیپایان بود.
شبهای بلند و بیستاره در دل من ریشه دوانده بودند؛ جایی که عشقها همچون زهر شیرینی در رگ کلماتم نشسته بودند و هرگز نمیمردند. آنها مثل سایههایی که آرام آرام در تاریکی محو میشوند، همواره با من بودند.
کسانی که دلم را کشیدند، اما نیمههای وجودم را در کوچهباغ خاطراتشان رها کردند، هنوز هم با هر نسیم بیپاسخ به در خانهام کوبیده میشوند. من، در سکوتی سنگین، صدای پوچیشان را تکرار میکنم و میدانم که این صداها، پژواک تنهایی مناند.
تاریخ زندگیام، مانند چرخفلکی بیمحور، با نامهای تازهای به حرکت درآمده است. وقتی میگویند عشق من در دل میخوانم فراق را و وقتی امید را مینویسند، در حاشیهاش ناامیدی را خط میکشم.
و من، همچنان در میان این کلمات، گم و پیدا هستم؛ مثل نقطهای که هرگز در جملهاش جا نمیگیرد، اما جمله بدون او نمیایستد. این بار میخواهم تاریخ را وارونه بخوانم؛ از پایان ناامیدیام شروع کنم، برگردم به امیدی که هرگز نبود و عشقی که برای من نبود.
برگردم به نیمههایی که هنوز در تنهاییام نفس میکشند—و نفس آنها، همان تنهایی من است. این غزل را در دفتر بیستارهها مینویسم تا هر که خواند، بداند تنهایی ما تنها یک کلمه نیست؛ بلکه یک تاریخ تمامنشده است که هر بار با نام تو برمیگردد.
اما اینبار، من نمیگذارم برگردد. اینبار، خودم را در آینهای که از زمان بریده بود، تماموقت نگه میدارم—تا دیگر هیچ نیمهای گم نشود.







