دریده اشک های من دل وروح وروانم را
شکسته شیشه ی عشق تو مغز استخوانم را
ببار ای ابر سرگردان برای دردهای من
ببار وتازه کن این خستگیِ بی امانم را
بگیر از شانههایم بارِ ویرانیِ سنگین را
رها کن در سکوتِ شب صدایِ نیمهجانم را
اگر ماندهست در من ردّی از ایمانِ پنهانی
ببر با خود تمام خون دل های جهانم را
صدای وحشت آلودی نشسته در درون من
که می لرزاند از تردید امید آسمانم را
#علی_آهنگر
#غزل


