ما جنگیدیم،
نه برای تاجِ پیروزی، که برای سایهای
از آرمان، که هر سپیده
در مشتِ خالیمان دود شد، رفت.
نه ضعف بود، نه ناتوانیِ استخوان؛
بلکه تلخیِ حقیقتی چون خنجر:
آرمانها، چون دو یالِ اسبِ سرکش،
با هم نمیتازند، یکی را میدرند.
«الف» را برگزیدیم، «ب» مرد؛
«ب» را خواستیم، «الف» سوخت در بادِ فردا.
ما، در میانهی این کشتیِ شکسته،
با دستانی که بویِ خاکِ گمشده میداد،
نامِ اهدافی را زمزمه کردیم
که چون ستاره، افتاده در چاهِ فراموشی.
آنجا رونق، چون مارِ حریص،
برابری را بلعید، زندهبهگور؛
برابری، چون زنجیرِ سرد،
گلویِ رونق را فشرد تا خفه شد.
هر گام، خودِ ما را دگرگون کرد؛
هر دگرگونی، دیروز را به خاک سپرد،
بیمعنا، چون نامهای سوخته در آتشِ زمان.
فردا چه خواهیم خواست؟
نمیدانیم؛ فقط این را:
امروز، دوباره باید شمشیرِ انتخاب را
بر دوش کشیم، لرزان.
هیچ ژاکتِ دیوانگی بر تنِ بشر نمیدرخشد،
هرچند با تارِ شرافت بافته شود؛
تنگ است، میبُرد، خونِ آرمان را میمکد.
تاریخ، چون مادریِ سختگیر، تنها این را آموخت:
نمیتوان همه را در آغوش کشید.
نه شکست است این، نه ناکامیِ تلخ؛
حقیقتی ازلی، چون مرگِ خاموش،
چون گذرِ زمان، چون عشقی ناتمام.
در جامعهای زیستیم که هر کس
آرمانی بر دوش دارد، چون بارِ سنگینِ کوه؛
آرمانها ناسازگار، چون دو شمشیرِ روبهرو،
اما اعتبارشان چونانِ برابر، چون ستارگانِ شبِ یکی.
ما در این تنشِ آتشین زیستیم،
نه برای فتح، نه برای خاکسترِ دشمن؛
بلکه برای نگهداشتنِ چارچوبِ شیشهای،
که اگر بشکند، همهی فریادها،
همهی خونها، همهی آرزوها
به بادِ هیچی میرود.
این کار، نه شورِ حماسه است، نه هیجانِ طوفان؛
نه چون آن روزها که خیال میکردیم
با شکستنِ دیوارِ آخر،
آفتابِ جاودان برآید از افقِ خون.
ما نه آخرین نبرد را میجنگیم،
نه آخرین زنجیر را میگسلانیم؛
هر روز، با سوزنِ صبرِ ظریف،
این پوستهی نازک را وصله میزنیم،
لرزان، چون پرندهای بر لبهی پرتگاه.


