کلمهها را حس میکنم؛
همان ماهیهای غمگین،
که در تنگیِ روزهایشان
بغض میکنند
و به شوقِ دریا
میپَرند.
نفس میکشند… رها میشوند
با بویِ عطرِ پیراهنِ آبیِ تو،
و انگشتانم
که لایِ موهایت میگذرند.
کلمه را حس میکنم؛
دستهایِ تو،
آرام بر گلویم،
یادآورِ نبضِ زنده بودن.
نفس میکشند،
نفس میکشند…
ماهیهایی که بالاخره
به دریا رسیدند.
و من
با واژههایم،
همنفسِ سکوت،
میانِ نوازشِ شنها
غرق میشویم؛
در وسعتی بیکران…
میانِ ما و دریا.


