قالب شعر: {قالب شعر:35}
خیابانها از من میگذرند
و من،
کنارِ این همه عبور،
به دستهای تو فکر میکنم
که روزی
مرا از شانههای شهر
پایین میآوردند.
به چراغِ قرمز خیره میشوم؛
همان مکثِ کوتاهی
که مرا
چند ثانیه
به چشمهای تو برمیگرداند.
به عصری فکر میکنم
که هنوز
از آن نرفتهام؛
عصری که سالهاست
من
با تو
در آن ماندهام.
چراغ سبز میشود،
آدمها عبور میکنند،
و حتی این میدان
دورِ من میچرخد؛
اما من هنوز
اینجا ایستادهام
و به تو فکر میکنم.
به آن قهوهای
که شاهدِ حرفهای ما بود
و حالا تلخیاش را
با سکوتِ ما مینوشد؛
به درختی که با خندههایت،
برگ هایش ناز شکوفه ها را
را میکشیدند.
حتی به فکرهایت فکر میکنم؛
کنارِ ایستگاه اتوبوسی
که هر بار میآید
و هیچوقت
تو را پیاده نمیکند.
و این یعنی
تمامِ اتوبوسهای دنیا
هم
نمیتوانند
تو را
به آغوش من برسانند.
نه که نخواهم،
نه که نخواهی…
فقط انگار
همین خیابانها،
همین عبورها
دستبهیکی کردهاند
که ما
همیشه
در ایستگاهِ اول بمانیم.


