7 خرداد ماه
نگاهم کلافه است
در قابِ پنجرهها
گره خورده به عبوری
امروز، ۷ خرداد ماه
تکدرختِ
خشکی را میبینم
با شاخههای شکسته
و زخمهایش
از پوست شاخههایش
بالا میروند
آنقدر آه میکشد
که به من میرسد
دستهایم را میگیرد
تا باهم
خاطرهها را
از حیاط به بیرون
بتکانیم
از خانهای کهنه
به سالی تازه
بیرون بزنیم
نگاهم کلافه است
کودکِ عکسها
از من دور مانده
لباسهای رنگی
نانِ داغِ بابا
بوی سفرههای مادر
زیر خاک
و دور مانده
امروز
ساعت
وقت را به نبضی تازه
کوک کرده است
و پنجره
دهان باز کرده
تا نور را
به خانه ببلعد
نفس میکشم
موهایم را شانه میزنم
اشکهایم را
برای آرایشِ صورتم میگذارم
میمانم
تا از خودم
کسی دیگر بسازم
با غمی دیگر
نگاهم کلافه است
به انتظارِ عبوریست
که به آینه می رسد
و همانجا
نشانم می دهد
جایِ خالیِ دیروز را.
امروز، ۷ خرداد ماه
تولدی دیگر است.


