چشمهایم را میبندم
و جهان
کوچک میشود
به اندازهی خیال تو.
در تاریکیِ پشت پلکهایم
ماه بالا میآید—
نه آن ماهِ سردِ آسمان،
ماه تویی
با روشناییِ گونههایت
که شب مرا
به صبحی ناممکن وعده میدهد.
دست میکشم
بر هوای خالیِ اتاق
و خیال میکنم
گرمای تنت
از میان این فاصلهی بیرحم
راهی به من پیدا میکند.
آه،
چه عدالت غریبیست
که عشق
اینگونه تمامِ تنم را
به تب میسپارد
اما راهی
برای رسیدن
نمیگذارد.
من
در مرزِ بیداری و خواب
تو را میبوسم،
تو را در آغوش میگیرم،
و هر بار
با صدای افتادنِ چیزی در جهانِ واقعی
از آغوشت جدا میشوم.
خدایا،
مگر چند قلب
در سینهی من میتپد
که اینهمه دوری
را تاب بیاورد؟
اگر وصال
تنها سهمِ خیال است،
بگذار
چشمهایم هرگز
باز نشوند—
بگذار در همان تاریکیِ روشن
کنار ماهِ خودم
بسوزم
و آرام بگیرم.


