چشم هایت
چشمهایت
در گودیِ ماسههایِ خیس،
در خوابِ صدفها،
به من لبخند میزنند؛
گاهگاهی…
و زبانِ من
در دهانِ مرجانها؛
از لابهلایِ موهایِ نمناکت
میگوید: سلام…
بر حاشیهٔ موجها،
خطی از چشمهایت؛
و ماهیهای کوچکِ لرزان،
چون قطرههایِ باران
پشتِ پنجرهای خیس…
میانِ سایههایِ آبی،
تو…
از دلِ موجها؛
یک خوابِ بیداری.
چشمهایت،
چراغی در آبهایِ دور؛
و واژههایت،
قایقهایی رها
در جزر و مدِ سکوت…
عبورِ سلامی…
گاهگاهی…
و گاهگاهی،
دلم میگیرد از این دریا…
این دریا،
در خوابِ صدفها،
چشمهایت را
میبوسد؛
و خاطرههایت را
به دهانِ مرجانها
میسپارد…
عبورِ لبهایت؛
لبخندی از دور…
و ناگهان
همهٔ دریا
به یک واژه بدل میشود:
چشمهایت…


