چرخها میچرخیدند
و می چرخیدند
روی یک خطِ ممتد،
قطاری می آمد
دود و غبارش در هوا
معلق اما من
نمیتوانم نزدیک شوم
به آخرین چراغِ لرزانِ سکو
که رفتن را نشانم میدهد،
نه خداحافظی،
نه رسیدنی.
فقط گیر کردهام
در فکرهای تکراری
که هرچه دستوپا میزنم
بیشتر فرو میروم.
جا ماندهام از خودم
در ایستگاهی
که نامش را حتی نمیدانم.
چمدانِ غمهایم
را باز میکنم؛
مملو از خاطراتیست،
که بویشان را میفهمم،
و طعمِ تلخ روزهایِ رفته
بر زبانم مینشیند
با چاشنی بغض
قورتش می دهم
می دانی
این سنگینی،
وزنِ غمهایم نیست؛
وزنِ «من» است
که در هیچکجا
صدایش را نمیفهمند
گرچه بارها
در سکوتِ واژهها
فریاد زدم
اما پژواکی
جز تکرارِ خویش نشنیدم
هر که را دیدم
خانهای در راه دارد،
با باری از
قاصدک و شکوفهها
سفرِ خوبی
در پیش دارد؛
اما من،
در سکوتِ حرفهایم،
مانند نامههای پاییز
که هرگز به مقصد نرسیدند،
به انتظار نشستهام
به انتظارِ آن سوتِ قطار.
یک قدم عقب میروم
تا اشتباه نکنم
در فصلِ دلتنگی؛
تا نگویم «ساعتِ آخر» را
وقتی تمام جهان
به نشانهٔ انتظار
تیکتاک میکند.
میفهمم:
نه رفتن،
نه رسیدن،
هر دو به یک اندازه دورند،
مثل لمسِ خودم
پشتِ این شیشههایِ بخارگرفته
که سردیشان
به دستانم مینشیند.
قطار رفت.
نفسهایش
در شب گم شد،
و من، آویزان از
آهنگِ کوبندهٔ ریلها،
به تکههای «آمدن»
تا خودِ صبح
در این سرما فکر خواهم کرد:
به روزها و شبها،
به صدای گنجشکها و پرستوها،
به پیادهرویِ عاشق،
به لمسِ تنهاییِ اتاقم
در شلوغی خانه،
و به چشیدنِ مزهٔ انتظار.
در این سرما،
در ایستگاهِ آخر،
قطار رفت
و من
تا خودِ صبح
فکر خواهم کرد…


