کمی از تو را میبینم
کمی از تو را میبینم؛
در بوسهای
بر لبهی فنجان
در سردیِ لیوان،
و بخاری
که میانِ لبهایِ من
و پنجره سرگردان است
کمی از تو را میبینم؛
در جفتکفشِ مشکیات
گوشهی راهرو،
در پیراهنِ گلی
بر روی بند،
میانِ شاخههای یاسمن
که من هر غروب
دکمه هایش را می چینم
و به شعر هایم گره می زنم
کمی از تو را میبینم؛
آنجا که اتاق
از تو پُر شده است؛
جز این فنجان،
که هنوز
جایِ لبهایت را
خالی نگه داشته است.


