شمع عشق
شمع عشق،عاشق بسوزاند، دل درمان کند
نور عشق گر دل بتاباند، سوز پایان کند
نیست عقل را از سر تقصیر اگر در راه عشق
ناتوان باشد چراکه دل، عشق فرمان کند
عقل صوفی را نباشد ره به میخانه ی عشق
دلی گر عشق بسوزاند، عقل حیران کند
خاکسترم از عشق یار، چونکه مرا آتش گرفت
زنده تر گشتم چو ققنوس، شعله اش سوزان کند
در شگفتم از دلی در او نباشد هیچ دلی
در قنوت عاشقان، عشق، دل سامان کند
صد طبیب مرهم بسازد، زخم دل سر باز زد
مرهمی چون عشق باید، زخم دل درمان کند
درد را در دل فکندی عشق، درمان نیز هم
درد بی درمان این دل، لعل تو پایان کند


