عالم عشاق
چون تیرِ مژگان نگاهت، بر دلِ خامم رفت
از سویدای دل و جان، به تو فریادم رفت
روی چون ماه تو را چون به تماشا دیدم
جانِ بی جان به لب آمد، نفس از جانم رفت
«سوزش چشم من از لذت زیبایی توست
خیره بودم به تو و پلک زدن یادم رفت»
حلقه ی زلف تو ای یار زمینم زده است
آتشی بر دل من بود که بر بامم رفت
در عالَمِ عشّاقم و رسوایی دگر باکی نیست
چون نام تو آوردم و بر خلق همه نامم رفت
از تلخیِ زهرِ صبوری، دگرم صحبت نیست
چونکه شهدِ وصلت اینبار، بر کامم رفت


