کیمیای عاشقی
عشق که آمد در دلم، دل در تنم لرزان بشد
دل ز شوق دیدنش در سینه ام طوفان بشد
همچو مرغی کز قفس، مشتاق پروازی بُوَد
از سیاهی ها برسان، چون لبم خندان بشد
محتسب گیرد ز ما خرده که تو چون میکنی؟
چشم از نامحرمان شستم، دلم شادان بشد
گریه شوق ار بنالم چشم خود درمان کنم
چشم یعقوب از پی پیراهنش گریان بشد
عقل و دین را در رهش دادیم و افسوسی نبود
زانکه با دین و عقلم، عشق من بنیان بشد
کیمیاییست عاشقی تا روح را تازه کند
همچو خونی در رگم عشقت دگر جریان بشد
نباشد این چنین فرهاد کَنَد کوهی به جبر
شیرین گر بدنبالش بیامد، دلش حیران بشد
عنان از کف بداد مجنون چو لیلی را بدید
روی مهتاب تو ای عشق در دلم پیکان بشد
از تب معشوق بسوزم در هوای عاشقی
معشوق با دلی پاک، با من هم پیمان بشد
خون دل ها خورده ایم در دیر عشق و عاشقی
خون دل از دل فشاند عشق، که دل ویران بشد
روح را همچو مسیح با نفسی آمیختی
وز هوای روح تو جان منم ریحان بشد
«صد طبیب آمد ندانست درد این شوریده دل
کیستی تا آمدی صد درد ما درمان بشد»


