در سرای بیکسی شب زندهداری مشکل است
تا سحر سر در گریبان گریهزاری مشکل است
حال اگر دل، دل به آهنگ پریشانی نهاد
کس چه می داند کهحالِ بیقراری مشکل است
راز خود بیپرده می گویم که دل را باختم
اهل دل می فهمد این را پردهداری مشکل است
نقش رویای خیالانگیز او در چشم من
عکس او بر اشک چشمم پایداری مشکل است
تا به کی اشک روان از دیده، تا کی التهاب؟
خو گرفتم با غم دل ، غمگساری مشکل است
در نیستانی که بلبل نغمه پردازی کند
دیگر او را در گلستان سازگاری مشکل است
من چه شبهایی که با خود گفتگوها داشتم
گفتگو با خویشِ مجنون آری آری مشکل است
همچو نرگس چشم خود بر راه جانان دوختم
من زپا افتاده را چشم انتظاری مشکل است
پادشاهی که تمام لشکرش را کشتهاند
خوب می داند که دیگر شهریاری مشکل است.
#محمد_حسین_نظری


