من غمگینم اما نه از آن دست که فریاد کنم
یا که از تلخیِ این حادثه امداد کنم
من فقط ناظرم و خیره به این معرکهها
تا که از غربتِ انسان، گله بنیاد کنم
دریغ از عشق که قربانیِ کبر است و غرور
دریغ از دل که شده زخمیِ نزدیک و دور
دریغ از نیتِ خیری که خودش بندِ من است
و شده معنویت، آینهیِ مَنیّت و زور
آرامشِ ما، زادهیِ تزویر و ربا نیست
در سلطهیِ دستکاری و در بندِ قضا نیست
آنجا که عمل، با سخن و فکر یکی شد
بینی که به جز صلح، در این خانه صفا نیست…


