ز چشمم اشک می ریزد چو رفت از این جهان مادر
نخواهم زندگی بی او گرامی تر ز جان مادر
چگونه سر کنم بی او خدایا از تو می خواهم
که این رفتن خیالی بود و بس در خوابمان مادر
کجا جویم صدایش را صدای پر ز مهرش را
صدایی خوش طنین هم مهربان در گوشمان مادر
چه دارویی بیابم من که دردم را کند درمان
چو بود او روز و شب مرهم برای دردمان مادر
ندارد این دلم طاقت دمی بی او بیارامد
که می خواهد رود این دل به سویش پرکشان مادر
وجودش سوخت چون شمعی نکرد ناله از دردی
ندیدم من وجودی ماه تر از مادران مادر
چه شب ها مانده او بیدار و من در خواب اوف بر من
چو در خوابی کنون مادر بیا بیدار، مان مادر
دلم می خواست روزی دست او تابوت من گیرد
همان دستی که با گهواره می دادم تکان مادر


