“غمزهٔ یار”
روزی که به چشمانت نظرم افتادی
یک جام شرابی ازدوچشمت تودادی
“و”
ازسوز شرابت، من چنان مست شدم
که
یک لحظه برون از عام ودنیای هست
شدم
“امّا”
ای یار به غمزه ای ازشمامحتاجم
یک گوشه چشمی بنما برس بردادم
“ببین”
من بندهٔ عشقتم ز وفایت سرمستی
شایسته است که در رهت دهم سر
بادستی
“بیا”
تامن سربنهم بپاهایت ای بی مانند
این قصه را نویسم که شاهان بخوانند
“ولی”
توشاه دل من شدی خداوندم گواه
ازمن کمی صنما مهر ومحبت
می خواه
“راستی”
ای باقری این شعرتو عجب عالم گیر
است
امروزرا تو خوش باش ،دانم فردا دیر
است
“دراین حسرتسرا”
✍️فریدباقری کریانی
#سپیدانه_ٱزاد_نوین
#پل _میان_ بند
شعر
📚کریان
🎍سپیدٱزادنوین:رویش


