” شبچراغ “
اگر نادیده می گیرم همیشه اشتیاقت را
ندارم طاقت یک ثانیه حتی، فراقت را
به ظاهر سرد و مغرورم ،کمی نامهربان شاید
ولی هر روز می گیرم از این وآن، سراغت را
تو فرهادانه کوشیدی مرا عاشق کنی، صد دل
که شیرین تر کنم با دلبری هایم مذاقت را
تو نیمی از منی، نصف جهان من ! بمان با من
دلم کرده هوای کوچه های چارباغت را
نمیدانی چه دلچسب است دلتنگی زمانی که
تو روشن می کنی در تیرگی ها شبچراغت را
✍️ مهرنوش- مستحقان زاده
” جشن بوسه”
مرا یک بار با شادی ، به جشن بوسه دعوت کن
درونم شور عشقت را ، بیار و بینهایت کن
دو فنجان چای یخ کرده ، در ایوان دلم مانده
لب گلدان شب بوها ، بیا تا صبح خلوت کن
به من زل می زنی و هِی ، خمارم می کند چشمت
در آغوشم بکش حالا ، مرا غرق محبت کن
جنونم را که می بینی ، همه تقصیرها از توست
به جای من از این لحظه ، نگاهت را ملامت کن
تمام خواهشم از تو ، در این مصراع پایانی ست
دلت را دست من بسپار و با دیوانه عادت کن
✍️ مهرنوش- مستحقان زاده
” کوه استقامت ها”
خون مرا در شیشه کرده ،دستِ عادت ها
در اِنزوایم بُرده ، تکرار مصیبت ها
مثل خوره، هی می خوری روح مرا، ای عشق!
بیزارم از تو، ازخودم، از این سماجت ها
از تَر کِشِ خمپاره های هر شبت مانده
بر جای جایِ سینه ام، ردِّ اصابت ها
بس نیست در من ، قتل عام اینهمه احساس؛
تنها ، به جُرمِ فتح کوه استقامت ها؟؟؟
تسلیم میخواهد مرا ، دَردی که ازعشق است
غافل از اینکه من خوشم با این جراحت ها
یک روز می آید ، هراسی نیست از دوری
اَمَّن یُّجیبُ هست، رمزِ استجابت ها
✍️مهرنوش-مستحقان زاده
” شورِ سماع”
وقتی نگاهم می کنی ، آیینه باران می شوم
در قطعه ای از چشم تو ، تصنیف باران می شوم
دف می زند دیوار و من در فکر این هستم چرا؟
در خود فرو می ریزم و هر لحظه ویران می شوم
وا کُن سَرِ صحبت که من ، گوشَم سراپا پیشِ تو
لب تَر کُنی ، رودی پُر از سیلِ خروشان می شوم
من مولوی وارانه از شمسِ وجودت روشَنَم
شورِ سماعم را ببین وقتی که رقصان می شوم
در خلسه ی آغوش تو ، در اطلسی های تَنَت
می غَلتم و بر شانه ات ، گیسو پریشان می شوم
یاهو اِلاهو گُفتَنَم ، تنها به شوقِ رویِ تو ست
در کعبه ی آغوش تو ، روزی مسلمان می شوم
✍️ مهرنوش- مستحقان زاده
“ماهی آن برکه”
بگیر افسارِ روحِ گُنگ و مستِ لا اُبالی را
که سُم هایَش غبار آلوده کرده این حوالی را
به تاج وتختِ دل می تازد و در باورش دارد
خیالِ غوطه خوردن در تبِ عشق خیالی را
برای قِیس ، لیلی می شوَد گاهی و می جوید
جنون گم شده در چشم های این لَیالی را
چه آشوبی شود وقتی پلنگ عشق می خواهد
بگیرد از شب مهتابی اش، ماه هلالی را
به یاد ماهی آن برکه افتادم که در ذهنش
تجسّم می کند این لحظه ی حالی به حالی را
من از تور غزل افتاده ام بیرون ، نمی فهمم
بجز چشمت ، زبان خاکیان این اهالی را
✍️ مهرنوش- مستحقان زاده


