غم
غم که میآید سراغت یکند آدمی را سختگیر
میدهد هی او ز منفی را نشان مثبتی در نگاه دلگیر
باز هم گلایه میکند یار از ما
میزند زخمی به دل یرهاند در حال خرابم چرا؟
ندانیم؟ چه کردم با تو و عشق تو آوردی آخر این بر سرم؟
گل پشت گله میکند تا این گلایهها افتاند یار از ما
بیخبر از منی و بیخبرم دگر از تو عزیزم
گفتم نکن کاری چشمم نگه دارد پرده را در نگهت حالا
داغ صد فاصله را تو انداختی به جانم
به پیری من خندیدی و بر سرم منت نهادی آخر چرا؟


