مستم اینک از خیال، از همان جامی که نیست
تا گذشته میدوم، پیش ایامی که نیست
خانهی خشتی ما، انتهای کوچه بود
کفتری پَر میدهم، پشتِ آن بامی که نیست
عشقِ ناب کودکی، هر کجا گشتم نبود
دختر همسایه کو ؟ چشمْ بادامی که نیست
گاه میگردم، ولی، در خیابانی شلوغ
در هوای دودی، شهر آرامی که نیست
روبروی دکّهای، مینشینم ساعتی
میزند بر شانهام، مرد خوشنامی که نیست
پیرمردِ پستچی، از کنارم رد شد و
نامهای دستم نداد، گفت: پیغامی که نیست !
خستهام امّا هنوز، با عصای مادرم
بی توقّف میروم، سمتِ هنگامی که نیست


