خار وبلبل
شعر
📚کریان
“خار وبلبل”
پوزخندی زدورفت
بلبلی برخاری
خار ره داد جواب
به فغان وزاری
بلبلش گفت چرا
این قدر نالانی
به غم ودرد دچار
واله وحیرانی
خار گفتا روزی
به صف نوروزی
گشتم از برگ جدا
وفتادم به بلا
شاخه وبرگ مرا
ٱبرو می دادند
همنشینم خوش بود
گفتگو می دادند
لیک ٱن باد بهار
ز تنم برد قرار
تک وتنها ماندم
دورم از اصل وتبار
کاش من می مردم
که چه غمها خوردم
رنگ رخساره پرید
وای من افسردم
بلبل دانا گفت
تو به غم باشی جفت
سرنوشتت این است
خار هم خوب شنفت
ٱنکه تقدیر تو را
زده هر روز رقم
زتو بهتر داند
عالِم است او زعدم
باش خوشحال ازاین
که تو خون ریز ، چنین
دادت او تیغ جفا
تویی مخلوق خدا
✍️فریدباقری کریانی
🎍ٱزاد
نوین،رویش
هجاهای
🍒ناهمسان


