تماشاگر
شعر
📚کریان
من تماشاگر چشمان توٲم
محو دلداری دستان توٲم
خسته ام جان بده و درمان کن
که خریدار ی از مستان توٲم
دلبرا ٱمده ام در کویت
که زنم دست شبی برمویت
پای در ره زده ام بر سویت
واسیر لب و دندان توٲم
توشبی قلب مرا مهمان کن
رحمتی بر سر این دستان کن
ٱخرم ، جان من این هجران کن
توندانی که چه زندان توٲم
من به حبس نفست گشته دچار
ای دل ٱویز تو کامم را بر ٱر
به خداوند قسم قول وقرار
ندهم جز که نگهبان توٲم
باقری را تو چه مجنون کردی
چشمهایش زشعف خون کردی
صورت از اشک تو هامون کردی
تابدانی تو که دل وجان توٲم
✍️فریدباقری کریانی
🎍ٱزاد
نوین،روبش
هجاهای
🍒ناهمسان
🧞بداهه


