نفس پاک یار
شعر
📚کریان
دشت ودمن زبوی نفسهای پاک یار
پر گشته وبه مقصد رندان بدل شده
باغ وچمن به خنده وصحبت نشسته اند
این قصه در نوای نسیمی مثل شده
صد تلخی اَر به کام بریزد زمانه ام
بایاد یار ،دردهنم چون عسل شده
شعری اگر زشیوه چشمش نوشته ام
شیرین چو پرتو عشق و،وزین چون غزل شده
روزی که چشم من به دوچشمان او فتاد
یک یادگاریم زکنون تا ازل شده
ٱغوش گرم او که بدیدم به یک شبی
انگار در کنارم و اندر بغل شده
ای باقری زیار چه گویی که یارنیز
پیوسته یاد تو وهمینش عمل شده
✍️فریدباقری کریانی
🎍ٱزاد
نوین،رویش
هجاهای
🍒ناهمسان
🏂بداهه


