پلی به سعدی
“پلی به سعدی”
استاد سخن مصلح شیراز
اندرسده ی هفت به صد را
درسادگیش بود به شهرت
شهره درجهان بود زهمت
پانصد ونود بود زهجری
پانهاد برخاک طلایی
ششصد ونود رفت زدنیا
روح پاک او برسوی عقبی
سعدیه نشاندند به مزارش
بشتافت بَرِ ایل وتبارش
هم عصربه سعد زنگ ٱن جان
بابش زملازمان سلطان
چون باب کشید ازجهان دست
ره سوی عراق کرد وبنشست
سی سال به بصره وبه شامات
صد تجربه بر گرفت استاد
درنظم نوشت بوستان را
ٱموزه وپند وداستان را
تحریر نمودبرگلستان
بافضل وبه دانش فراوان
جانِ سخنش به بوستان بود
عشق وهنرش که گلسِتان بود
صد پند وادب به هر دوبینی
صدها گل ناب ازٱن بچینی
نظمش به ادب ورای فکر است
نثرش همگی شکوه ذکراست
اونبض کلام را دمیده
دل همچه بلاغتی ندیده
حکمت به درَ ش فتاد وجان داد
اخلاق، ندای ناتوان داد
گوته زکلام او شده مات
لافونتن به زبان براند ٱیات
من باقریم زعلم او مست
این سست، قلم گرفته بردست
فریدباقری کریانی
#مثنوی_ ٱزاد _ نوین
🎍 ٱزاد نوین:رویش


