خود شاهدی ای عشق ، که از روز ازل هم
درگیر جنون بودم و تقدیر و اجل هم
دیریست که دلشوره ی این راز گلوگیر
آمیخته با زهر و کمی شهد عسل هم
شاعر شدنم را بمن آموخت خیالت
گاهی سرکی نیز به پستوی غزل هم
ای زلزله ات ، خانه برانداز ، دل آشوب
از ذوق تو بیدار شد از خواب ، گسل هم
حوای سرافکنده شدم عاقبت ای وای
پیروز شدی باز در این بحث و جدل هم
ای خانه ات آباد ، ز دردت گله مندم
از ضربه ی شلاق رفیقان دغل هم
خود شاهدی ای عشق که بیهوده دویدم
یک لحظه نیاسوده ام از روز ازل هم
محمد جوکار

