قالب شعر: چهار پاره
نقطه آخر خط
———-•
در سکوتی سرد توی قبرستان
اشک شمعی هی میشود جاری
ابر باران زا عصر پنج شنبه
چشم مادر را میده دلداری
..
فارغ از زرق و برق دنیایند
از زمین و زمان جسته بیزاری
بر لبان دارند مُهر خاموشی
روزه شان را هیچ نبود افطاری
..
روی یک قبری زل زده خندان
قاب عکسی از تازه دامادی
خفته یک لا پیرهن در قبر
نوعروسی از فرط بیماری
..
خانه خالی از آنچه پنداری
داده اسبابش را به سمساری
دست و پاهایش از حنا قرمز
خون به ناخن پاشیده انگاری
..
یه کم آنسوتر کودکی خفته
خوانده از بهرش ماه لالایی
روی پوشانده تا نبیند کس
با دوگز پارچه از جنس چلواری
..
برگ خشکی را می کشاند باد
شاخه عریان از روی ناچاری
آه و افسوس از سرو افتاده
ای دریغا از سال پیریاری
..


