لوگو پایگاه خبری شاعر www.shaer.ir

فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 18 مرداد 1405

پایگاه خبری شاعر

داستان:

هلیم نذری مادر بزرگ

هلیم نذری
،،،
ماه رمضان بود مادر بزرگ مثل همیشه از درد مفاصل شکایت می‌کرد دم دمای غروب زنگ خانه به صدا درآمد من رفتم در را باز کردم دیدم دختر همسایه کاسه ای هلیم در دست سلام کرد گفت: نذری آورده ازش گرفتم و تشکر کردم،
اومدم داخل مادر به مادر بزرگ گفت چون طول می کشه تا افطاری آماده بشه یه کم از این هلیم بخور نذری برای درد پاهات شفا هست مادر بزرگ هم چون دندان نداشت غذاهای ابکی را بهتر میخورد .
بعد به من گفت مامان یه کم دارچین زنجبیل به آن بزن بده مادر بزرگت بخوره منم رفتم آشپزخانه شیشه ای که روی آن نوشته بود زنجبیل دارچین برداشتم دو تا قاشق زدم به هلیم و قاطی کردم و آوردم برای مادربزرگ.
مادر بزرگ با اکراه میخورد و می گفت ننه تلخه مادر گفت مزه دهنت تلخه بخورش بهر زحمتی بود هلیم را به خورد مادر بزرگ دادم .
نیمه شب داد و فریاد مادر بزرگ از دل درد بلند شد مادر گفت پاشو باید ببریمش دکتر.
رسوندیمش اورژانس بیمارستان دکتر کشیک معاینه کرد گفت چی خورده گفتم یه کاسه کوچکی هلیم گفت چیز خاصی نیست ولی برای اطمینان باید آزمایش بده آزمایش نوشت بعد یه شماره روی کاغد نوشت و گفت داروهاش را هم بگیر بده بخوره من رفتم داروخانه مادر هم مادر بزرگ را برد برای نمونه گیری آزمایش ادرار .
داروها را گرفته تند اومدم دیدم نمونه آماده است بردم دادم آزمایشگاه گفت فردا صبح نتیجه آماده میشه وقتی برگشتم دیدم مامان با پرستار بحث میکنه پرستار اصرار داشت باید برای مادربزرگ شیاف انجام بده مادر بزرگ گفت اگه بمیره حاضر نیست این کار را بکنه. پرستار پزشک را صدا زد دکتر که اومد مادر بزرگ گفت پسرم شما سهمیه رزمندگان قبول شدید دکتر خوشحال شد گفت آره چطور فهمیدید مادر بزرگ گفت آخه شما منو با خشاب کلاشینکف اشتباه گرفتید که ۳۰ تا شیاف نوشتید دکتر نگاه کرد گفت داروخانه داروها را اشتباه داده بهر صورت داروی مسکنی تزریق کرد و مادر بزرگ را آوردیم خونه.
فردا صبح رفتم نتیجه آزمایش را بگیرم برگه رسید را دادم به متصدی آزمایشگاه بعد از کلی جستجو گفت نتیجه آزمایش مثبت است یعنی بیمار حامله است زدم زیر خنده گفتم اشتباه می کنید آخه مادر بزرگ ۸۰ سالشه شوهر هم نداره دوباره چک کرد دید آره تشابه اسمی بوده معدرت خواهی کرد نتیجه آزمایش چیزی خاصی نداشت. ظهر اومدم خونه . مادر بزرگ طبق معمول از زانو ها می نالید مادر گفت یه چند دقیقه صبر کن الان عنبر نسا زیر پات دود می کنم آرام بشی آتشی تهیه کرد و رفت شیشه ای را آورد و یک قاشقی ریخت روی آتش که دود کنه منم در حال تعریف قضیه خنده دار آزمایشگاه بودم که ناگهان چشمم خورد به نوشته روی شیشه عنبر نسا که نوشته بود زنجبیل دارچین خشکم زد وای خدای من دیشب من از این عنبرنسا ریخته بودم توی غذای مادر بزرگ چه اشتباه وحشتناکی .
زبانم به پت پت افتاد مادر گفت چت شد گفتم هیچی مادر بزرگ دل دردت خوب شد؟ گفت آره خدا را شکر بهترم مادر گفت ننه نگفتم آش نذری شفا میده توی دل خود میگفتم خدا کنه مادر نفهمه من چه گاف بزرگی دادم.

آثار دیگر نویسنده :

Uploaded Image

موقعیت در نقشه ادبی :

قالب تخصصی داستان :