- گدای سامره
” * ” ” * “
دور افتادم زتو مانده ام از قافله
تو سهیلی در یمن من گدای سامره
..
من یقین دارم که ماه گر ببیند روی تو
بین تو و عکس خود شک بیفتد باصره
..
خوش به حالش میشود پنجه های دست من
چونکه با موهای تو می شود در هم گِره
..
شد به خط مژگان تو در خطر شد جان من
مو به مو گیسوی تو بهر من شد خاطره
..
حمله ور شد لشکری از نگاه زیر چشم
درب و داغونه دلم خنده بر لب پنجره
..
گر نمیدانی بدان قاتلم شد روی تو
تیغ کج ابروی تو سینه افکنده زره
..
بسکه فریادت زدم شد صدایم بی رمق
سرفه پی در پی مدام بسته راه حنجره
..
از بلور گردنت لطف کن وامی بده
قرض من بالا گرفت و آمده تا خرخره
..
چرخ گردون فلک بر مراد ما نرفت
بی هدف در گردشم دور خود چون فرفره
..
با من از رفتن نگو جان من نیلی نپوش
نیل چون طغیان کند می رود از قاهره


