خانه مادر بزرگ
خانه مادربزرگ
▪︎~▪︎~▪︎~▪︎~▪︎
مادر مادر بزرگم سالها
خانه اش پر بود از الوارها
..
عنکبوت و عقرب و مور و ملخ
همچو تسبیحی که ببریدست نخ
..
پخش بود در خانه مادر بزرگ
در گریز چون بره از چنگال گرگ
..
از صدای سوت جیرجیرک بگیر
تا سکوت کرم خاکی های پیر
..
پشه و پروانه و زنبور و بید
صبح میکردند شب با صد امید
..
سوسک ریزی در پریز خانه اش
زندگی میکرد با دردانه اش
..
در سرش اندیشه های نو و ناب
در دلش کوهی ز ترس و التهاب
..
از نگاه تنگ سوراخ پریز
دید یک جسم سپیدی روی میز
..
وعده دادی کودکان فردا سحر
وعده صبحانه شیرست و شکر
..
نیمه شب از لای درز رختخواب
شد برون تا بازجوید نان وآب
..
توی تاریکی برفتی سوی جسم
آن سفیدی را نمی دانست اسم
..
موی خیس پیرزن بودی چو دود
شب پنیری را بکردی وانمود
..
پا نهاد در دشت برف پر بلا
لیک برگشتش به حاشا و کلا
..
چونکه بوده کاسه لیس پیرزن
گیر کرد در لای گیس پیرزن
..
دست و پا زد تا رها یابد از آن
همچو یخ در گرمی خرماپزان
..
شد تلاشش بیشتر از پیش تر
هر طرف میرفت میشد کیش تر
..
عاقبت جان باخت سوسک بینوا
شد فضای خانه شر در شوربا
..
کودکان سوسک مادر ناگهان
شیونی برپا نمودند آنچنان
..
سوسک را آورده اند با احترام
جسم آو را خاک کردند در کنام
..
پیرزن جان داد فردا در خفا
بی کفن بی قبر ماند و بی عزا
..
بچه های پیرزن وقتی شنید
از نظرها جمله گشتند ناپدید
..
بچه های سوسک دارد صد شرف
بر بنی آدم که باشد ناخلف
“””
حاجی اکبری


