حسنوی منگل
،،،،،،،،،،،،،،،،،
فرزند اول خانواده ما اسمش حسن بود فرزند دوم با دوسال فاصله حسین بود و من فرزند سوم بودم وقتی مادرم (منگل) مرا حامله بود حسن فرزند اول فوت میکند وقتی من بدنیا اومدم مرا بیاد برادر بزرگترم اسمم را حسن(حسن دوم) گذاشتند
اول قرار بود شناسنامه حسن را به من بدهند که پدرم گفت مگه میشه اینکه کوچکتره از برادر بزرگتر شناسنامه اش بزرگتر باشه و پیشنهاد میده که شناسنامه حسن را برای حسین نگه دارند و شناسنامه حسین را به من بدهند که این فواصل سنی رعایت شده باشه و برای سربازی به مشکلی بر نخورند پس حسین در شناسنامه شد حسن ولی تو خونه( حسینک) صداش میزدن و من که تو شناسنامه حسین بودم را (حسنو) صدا میزدن
گذشت و ما بزرگ شدیم و رسیدیم کلاس پنجم و باید برای کارنامه پایان تحصیلات ابتدایی عکس می گرفتیم ما که زندگی عشایری داشتیم ولی اقوامامون توی شهر بودند یک روز مادر خروس چهل تاجی را گرفت و پاهایش را بست و داد دست من و گفت برو( دوگمبزون) نام محلی شهر دوگنبدان میباشد خونه (عمه فلک) این خروس را هم ببر دیدنی چون مرغاش خروس ندارند یک نوت سبز ۵ تومنی هم پدر بهم داد که بروم عکس بگیرم
صبح کفشهای لاستیکی را پوشیده و خروس گل باقلایی را بغل کرده اومدم سر جاده با مینی بوس (مش ممدلی) سوار شدم چون پر مسافر بود توی راهرو روی چارپایه نشستم هر وقت مینی بوس ترمزی میکرد خروس سرو صدایش بلند میشد و مسافرا اعتراض که صدایش را خاموش کنم آخه من و خروس هر دو اولین بار بود میخواستیم برویم شهر برایمان تازگی داشت
۵ تومنی را زیر نیفه تنبان پنهان کرده بودم هر چند دقیقه یکبار چک میکردم نیفتاده باشه و خروس را سفت چسبیده بودم که سر و صدا نکند
سر ظهر رسیدیم شهر( دوگنبدان) که به هر زحمتی بود خونه عمه را پیدا کردم دق الباب کردم پیرزنی عینکی در را باز کرد با لهجه غلیظ آبادانی گفت ها چیه کا با کی کار داری؟ گفتم با( عمه فلک) گفت پسرم نیستن رفتن شیراز دکتر تا یه هفته دیگه هم نمیان من (مش نصرت)هستم مستاجرشون از مهاجرین جنگ زده
خروس انگار که چیزی فهمیده باشد نگرانی خودش را با صدای بلندی اعلام کرد آخه احساس غربت میکرد و تازه از همسران و بچه هاش جدا شده بود، پیرزن گفت میخوای بفروشی گفتم نه برای عمه آوردم گفت برا چی اومدی گفتم اومدم عکس بگیرم برا تصدیق پنجم گفت اسمت چیه گفتم حسنو گفت اسم پسر خودم هم اسمش حسنه همین دیروز بردم برای کارت مهاجرت ازش عکس انداختم،بیا تو دم در نمون، آبی به سر و صورتت بزن تا با هم بریم عکاسخونه
عصر هم باید بر می گشتم خروس را ازم گرفت و پایش را به لوله گیس( گاز ترش) وسط حیاط بست و پیرزن چادرش را سر کرد مرا برد پیش عکاسخونه،
پشت شیشه عکاسی عکس (زینو و بنگشت) زوج مجنونی که همه شهر می شناختند خودنمایی میکرد عکاس پیراهن گشادی تن من کرد نشوندم روی چهارپایه و دو تا چراغ پر نور زد توصورت ما و خودش رفت پشت و گفت وسط دوربین نگاه کنم چند باری هی میومد و گردن من را کج و راست میکرد و میرفت تا بالاخره صدای شات دوربین بلند شد و گفت تمام شد
(مش نصرت) گفت کی آماده میشه عکاس گفت برقی میخواد یا فوری گفتم نه برقی گفت دو روز دیگه آماده اس بیا ببرش دست کردم زیر نیفه که پول را بهش بدم دیدم نیست انگار سقف سرم فرو ریخت پیرزن متوجه شد گفت نگران نباش و خودش پول عکس را حساب کرد و بعد منو آورد سر گاراژ و داد دست (مش ممدلی) راننده و گفت پس فردا که اومدی از این عکاسی عکسا را بگیر با خودت ببر
دو روز بعد( ممدلی) میاد پیش عکاسخونه میگه عکس حسنو رو میخوام که مش نصرت آورده بود عکاس ازش میپرسه حسنو منگل؟ مش ممدلی هم تایید میکنه چون اسم مادر من (منگل) بود خیال میکنه میشناسه و عکاس عکس های پسر( مش نصرت) که اسمش حسن بود و بیماری منگولی هم داشت را داخل پاکت میذاره و میده دستش
این دو روز اندازه یکسال گذشت همش منتظر بودم عکسا بیان و ببینم چطور شده بالاخره انتظارها بسر اومد و با صدای مینی بوس خودم را به لب جاده رسوندم و پاکت را گرفتم اما وقتی باز کردم دهنم از تعجب واز موند عکس عکس حسنو بود اما من نبودم
اون (حسنو منگولی) بود و من (حسنوی منگل)







